آن گُنه کرد و، دگر بر طبل زد

عاشقی آمد و صد،بر رطل زد

"ژیلاراسخ"

 

"هذیان"

گفته بودم من زنم .....

مرد نبرد

از تو من ،

گردیده ام پرآه ودرد

ساز خودرا می کنی ناکوک، کوک

می بری مسلخ ،

برای اهل سوک؟!

من که در بازی ودر رقص قمار

بس نشستم انتظارت ،

انتظار

ای چه هذیانی ست

بیداری وخواب 

این که می بینم

خطاهست و سراب؟!

تا به کی من درپی ودنبال تو

کاش روزی می گرفتم،

فال تو

فاعلی ،

یامصدری ازباب فعل

این زبان تیز تو ،خون داده دل

دامن صدچین شبهای سیاه

دام دل گردیده وُ،

من بی گناه

خود نمی دانی کجایی جان من

با خودت داری تو ،

جنگ تن به تن ؟! 

مرگ شب ،

در ما طلوع صبح دم

یک قدم مانده بیااااااااااا،

پایان غم!
 
از مجموعه ی کمند)
ژیلاراسخ 


تاريخ : دوشنبه 26 آبان1393 | 18:55 | نویسنده : jilarasekh |

ترا درسینه ی خود حبس کردم تا بمانی!

ژیلاراسخ 


 
من که شعر وشور دارم یک بغل

می سرایـم مثنوی ، گاهی غزل


حافظ وسعدی دیارم ،خاک من

عِطر گل ها دارم و ،شهد ِعسل
 
(از مجموعه ی کمند)
ژیلاراسخ 


تاريخ : شنبه 10 آبان1393 | 16:17 | نویسنده : jilarasekh |

بی تو دروادی دل ،من چو کویرم ،چو کویر!

ژیلاراسخ 


 
"چقدر"

چقدر ،حال من بدشد 

دلم درامتحان تو باز ،

ردشد

چقدر بوسه بر .....

گل سرخ ولاله ی وحشی 

فرستادم و......

باد پَرپَرش کرد و،

پای دربندشد

چقدر ،درسپیده ی صبح سلام

نوشتم و ثبت نکرده .....

رفتم آمدشد

خدا خدا، نیاز من است و

نیاز ِنیاز

نگو که بازی خورده ایم و.....

سهم ما دردشد!

برآن سینه ی زخمی ِروزگار لاکردار

نوشتم ومی نویسم 

باورم نکرده ،

حقِّ من "حد"شد ؟!
 
(از مجموعه ی کمند)
ژیلاراسخ 


تاريخ : یکشنبه 6 مهر1393 | 10:49 | نویسنده : jilarasekh |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.