|
گفت و شنود با من (۳)
http://bojnord1400.blogfa.com
www.jilarasekh.com
نکند بگذری از من
نکندگم شوی از یاد و دل من
تو نرو تا نشوی خاطره ی من
تو که زلفت شده افسار دل من
تو که چشمان سیاهت زده آتش به تن من
تو که سوزاندی و برباد دادی همه ی روز و شب من
که نشینی سرخاکم
بکنی ناله و شیون ، تو در سوک و غم من
ژیلا

هدف نوشتن خاطره ایی از خودم نیست این قصّه واقعیتی
از رؤیای اغلب دختر خانم های نو جوان است با تلمیح تصاویری از خودم
مولوی میفرماید:
سرّ من از ناله ی من دور نیست/ لیک چشم وگوش را آن نور نیست
تن زجان وجان زتن مستور نیست /لیک کس رادید جان دستور نیست
قصّه
مادرم هرشب برایم قصّه می گفت
قصّه دیو و پریِّ مانده دربند
قصّه هایش بوی نان داشت
بوی خوب کوچه های خیس باران
در نگاهش عشق بود وغصّه های خفته در جان
مادرم دریا وجنگل را برایم نقش می زد
چشم زیبایش برایم حرف می زد

مادرم می گفت:
زندگی دریای موّاج و مهیب است
عشقْ ! سرکش چون لهیب است
لیلی و مجنون متاع تاجران است
وامق و عَذْرا نان و آب شاعران است
کم کَمَکْ من قد کشیدم

قلب من هم در تلاطم
چشم ها در پی ام بودند و من ، کبک خرامان
مادرم می گفت:
روبهان سوی تو آیند با دوصد عشق زبانی
طعمه می جویند و می چینند گلهای جوانی
آرزوهایم شدند لُولُو و گرگی در سیاهی !
مرد رویاهای من ! در خیالم دیو هفت سر
من شدم همچون پریِّ مانده در بند
آه ....مادر
عشق ها افسانه اند و گیج و مبهم !
باوری نیست؟ هر چه هست کذب است و نیرنگ؟
دخترت قلبش اسیر دیو و دَدْ بود؟
وای مادر ؟
عشق ها در پستوی خانه نهان بود ؟
پس کجاست شاهزاده ی رؤیایی من ؟!
از ورای آسمان و هفت دریا خواهد آمد او سوی من!؟
او سوار بر اسب رویاهاست شاید !!!
*****
آه ...............از رؤیای پوچ نوجوانی
اسب و شاهزاده و دنیای خیالی !!!
آه ه ه ه ه ه ه !!!
www.jilarasekh.com ژیلا ۲۰۰۹ /۱۰/۲۸
|