تبليغاتX
/کرشمه /۱
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

گناه عاشقی پای شما نیست

دل غمدیده هم سهم شما نیست

من ازلیلی شدن  ترسی ندارم

 ولی مجنون شدن کار شما نیست

ژیلا

گفتم

گفتم  آن  کیست  که  بخشوده    گناهم

گفتنم ربِّ کریم است که پوشیده   خطایم

گفتم   آن   لطف  و  کَرم   جُو د        الهی

که   بخشیده  مگر   ؟    ذات       تعالی

گفتم     آن    فرّ  و      شکوه        صمدانی

که     برازد      جز         آن      جلِّ      جلالی

گفتم آن أرض و سماء و همه ی  بطن   دو  گیتی

که     خالق    شده     جز     صاحب       عالی

گفتم آن شمس منوَّر ،  که  منیر  است  به اختر

که  شب  و  روز  مکرَّر    بشد  از    ربِّ       مکبَّر 

گفتم آن أربع فاصل که    بهار   است     عروسش

که تب و تاب کند تا به خزانش برسد سردی  جانش

گفتم آن باغ مشجَّر ، که مزیَّن شده از حُسن خدایی

که   بَر    و    بار     دهد    از    نِعَم     و    صُنع الهی

گفتم آن طبع لطیفم ، که هدیه است از آن ایزد باقی

بکند راسخ مجنون ،همه شب سجده ی آن ربِّ جهانی

  ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

دوش آمد بت پرستی باده نوش

هی کجا داری تو منزل ای خموش

من سرای دولت  و رفعت گذارم در طبق 

من قدم در خاک ملحد بر ندارم در شفق

آن رفیق دولت و مکنت بُود در روز باز

آن غریب و خصم باشد در شب بی برگ و ساز

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

خدایابنگر

در تاریکی گام بر داشته ام

با دلی پر ز هراس ، چه شود قسمت من

ای خدایا بنگر بر من کم

من حریصم ز هوی

طوفان درون خورده ذرّات وجودم

شک و تردید ندارد ز سرم  راهبر باش خدایا 

 چه شود عاقبتم  ؟شب سیاه و دل دیوانه ی من

رنگ باخته از بیم و گناه

دست امید دارم به سویت

یاریم  ، کن برسان نیم نگاه

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

آزاده

در هوای سرد و غمگین رفتم آخر سوی کوچه ، سوی بازار

رفتم ، آخر گم شوم از دید دنیا

وه! ندانستم که دنبالم بیاید  

خوی و تقدیر مکَّدر

گفت هر جا پا گذاری  

سایه، سایه ، خواهم  آمد ! 

ای عجب ! خام است خیالت

من همان خوی و سرشتم

من رها نتوان کنم این کج خیالم

پس کجا باید روم من ؟

قعر دریا ، پشت کوهها

من که باید من شکستن!!

تا شوم آزاده از (من) !!!!!

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

این ساقی و ساغر که رفیق اند و تو بینی

 جان در گرو ی جرعه  ی می  وام گذارند

این آتش سوزنده هجران  که  تو  بینی

 خر پُشته و خرمن همه یک جا گدازند

این لعبت و رقاصه دَمّامه که  بینی

 دهر و فلک و پیر و جوان را بفریبند

این عمرعزیز و سر پر شور که بینی

آه و دمی و درد و تبی را همه یک جا بستانند

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

دستهایت را جستجو میکنم

برای مهربانی روز های خستگی

آنگاه که خورشید گرمای وجودش را از من دریغ می کند

تو گرمای وجودم باش

و با  عِطر تنت که بسان  گل های وحشی است 

 مرا جانی تازه ببخش

تا از وجودت جانی تازه در کالبد بی روحم دمیده شود

و بودن را در تو  و با تو آزمون کنم 

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

هر وقت......

 به آینه نگریستی مرا بیاد آور

بدان هرروز کسی آرزوی دیدارت دارد

کسی منتظر نگاه توست

کسی چشم براه در آغوش گرفتن توست

وکسی تشنه داغی دستانت است

وروزها به امید بوسه ایی از لبان داغ تو روزگار را می گذراند

فراموش نکن دیگری در آن سوی مرزهای فراموش شده چشم براه توست

فراموش نکن قلبی برای تو می تپد

فقط برای تو و بخاطر تو  می تپد !!!!!!!!!!!!

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  

       های و هوی

دل بسان کفتری   پر  پر      زنان

سوی هر بام سوی این    آسمان

کفترم این  جا و آن جا     می رود

با خود و بی خود به هرجا می رود

ای  دل  دُردانه   و   نا اهل    من

ذرّه ای  کم کن    ز های و    هُوی من

ای خدایا   دل   چو مشغولت شود

از خود  و  هر  ناخودی  فارغ  شود

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  منجی

کنار جوی نشسته میزنم زار

بنالم  از دل  نامرد و ناکار

بنالم ازکس و خویش  قدیمی

چرا بر من گذارید این همه بار

نه بارم می رسد منزل نه نامم

چرا  گردن  گذارم  بر   ستمکار

به فریادم رس و ناجی من شو

تو منجی هستی و آن دیگران خار

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 گر که بگشایم به سویت بال و پر

توشه بر گیرم  ز بهر آن سفر

توشه ام اعمال و رفتارم بود

شرمسارم سفره ام خالی بود

      ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 خدایااااااااااااااااا 

 خداوندا نمی توانم بنویسم

نمی دانم باید از که بنویسم

می خواهم  ترا ثنا گویم ولی زبانم قاصر است

می خوانم ترا ، هو ، رب ، جان و عشق

خداوندا بگذار بر سجاده ایی که با گل یاس  عِطرآگین شده ترا بخوانم

راستی خدای من می دانی ؟

 عِطر یاس  مرا به خاطراتی دور می برد ؟

به خاطراتی که تو می دانی و من!

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

هدیه

با این دل بی حوصله   با این شب بی پنجره

می خوام که فردایی بشم

میون گلهای سفید  یاس واقاقیا و بید

دلم را پروانه کنم

پرش بدم اون دور دورا   میون دشت و جنگلا

برم تو رؤیا ای خدا

یه رؤیای خوب و قشنگ   با آدمای بی کلک

با خنده های شوخ و شنگ

بریم بالا تو آسمون   بریم تو کهکشون دور

ماه و ستاره ببینیم  شاید ستاره بچینیم

دلامون جلا بدیم  عاشق بی ریا بشیم

دستامون و یکی کنیم  همدیگرو صدا کنیم

عشق مون هدیه کنیم   زندگی رو تازه کنیم

ژیلا

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

الا بذکر اللّه تطمئن القلوب 

حُزن و اندوه امانم را ببرد

گریه و سوکِ دلم صبرم  را ببُرد 

گوش بردم بر ندای باطنم

هان مشو غمگین ؟ ذکر اللّه رنجم را ببُرد

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

می نویسم تا.........

می نویسم تا بماند خط ، خط نامه هایم

می نویسم تا شود حک  تار و پودم

می نویسم تا  بدانند عشق را می شود بر دل سنگ هم نبشت

می نویسم از می ناب وشراب چشم یار

می نویسم از طلوع و از رخ زیبای یار

می نویسم قصّه   از راز  ونیاز

می نویسم عشق را بر لوحه ا ی از روزگار

تا بماند از دل من یادگار

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
    

سایه در سایه دیگر بنهی عمر فنا ست    

کار را گر پس فردا سپری باد هوا است

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

نشان

نام و نشانم بخدا گم شده

ریشه و اصلم همه ویران شده

باد که برده همه روزی ام

سیل که شسته همه هستی ام

مانده در این وادی بیغوله ها

خسته ز آنم  که دادم  فنا

در پس این قسمت وا ین عاقبت

بلکه بجو یم بخدا عافیت 

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  هوار

هوار هوار ای خدا .......داد برس داد ما

اسیر و درمانده ام ،زار و سر افکنده ام

داد دلم را بگیر ،از خود و خو یشان بگیر

باد بدادند همه توشه ام ،توشه و هم ریشه دیرینه ام

من چه کنم با کسان،تیشه زنم یا فغان

ریشه و بن سست شد،کنده و بیروح شد

یاد نبودند ترا این کسان

گر چه شدند فانی و هم  بی نشان

لیک بمانده  همه تاثیرشان

ظلم و گناه همه اعمالشان

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

      حمد

حمد و سپاس بر تو سزد ای خدا

بنده همان به که دهد سر به راه

جهد و جهاد و همه بینش تویی

آن هدف غایی و مقصد تویی

همّت و عزم و کرم و جُود تو

منزل و مَأوی من از عِزّ تو

باد صبا و نفس مُشک بو

از تو گرفته  چنین عِطر و بو

جان عزیز و دل بیتاب ما

یاد تو سازد همه آرام ما

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  قوّت قلب

گر خدایا عاشقم گردانی معشوقت شوم

عشق و ایمانم دهی مومن شوم

قوّت قلبم شوی حاتم شوم

سرمه چشمم شوی بینا شوم

گر طبیبم گردی بیمارت شوم

ساکن روحم شوی شادان شوم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

          

 تک بیتی ها

گل به خوشبویی و زیبایی تو دارد راز 

ماه وز نور و جلال تو کند این همه ناز

هر چه بر ما گذرد کار دل است
 
هرکه از خود گذرد مرد دل است

سایه در سایه دیگر بنهی عمر فنا ست    

کار را گر پس فردا سپری باد هوا است

دارنده تویی دار و ندارم چه بُود

خواهنده تویی خواه و ناخواه چه شود

ذرهّ ام اندر زمین و آسمان

شِمه ای هستم ز الطاف خداوند جهان

چو نیکی کنی نیک مانی به یاد

تو بد کردی بدنام مانی به یاد

به خواهم روزی روزانه ام را

دهد پاداش و این کارانه ام را

 

تویی اطمینان قلب بیدلان

تویی ظاهر در نگه منتظران

نام تو ای آفریننده هر آفرین

یاد تو آرامش قلب غمین

آن خدای عامل و عادل تویی

آن خدای کاتب شعرم تویی

شعر هایم همه در وصف اوست

روز و شبهایم همه در ذکر اوست

ذات ما پاک و ز آدم بوده ایم

خود به نادانی به گِل آلودهایم

بیاییم و کنیم توبه ز دنیا

که دنیا بی وفا است و گریزان

بنام ارحم و با یاد یزدان

برم دستم سویت با یاد قرآن

کنم خواهش که یارب یاریم کن

بنامت حافظ و لطف شاملم کن

     ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

    مناجات ۲

ز عشقت عاشقم گردان،ز حرمت محرمم گردان

در ایمان ایمنم شو ،به شهدت شاهدم شو

ز یاری یاورم شو،به حکمت حاکمم شو

ز جودت اجودم ساز،ز فتحت فاتحم ساز

ز نامت نامی ام کن،ز زهدت زاهدم کن

به راهت رهنمون ساز،به ذکرت ذاکرم ساز

به عرفت عارفم دار،به مکتب کاتبم دار

به کویت ساکنم ساز ،به نصرت ناصرم ساز

    ژیلا

                      
نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

یاد خدا

تن به پوشانم به عشق و روی تو

لب گشایم با کلام و یاد تو

ره بپویم با کلام و نام تو

شب بخسبم با امید خواب تو

در سجود و در رکوعم ذکر تو

سر به تربت می نهم با عشق تو

 تسبیح و  وردم باشد شوق تو

 روشنی وسرمه چشمم همانا نور تو

 شادی ولبخند من از شور تو

اشک و شوقم قطره دریای تو

 سادگی و عطر جانم بوی تو

 قلب پاک و روح پاکم چشمه جوشاند ز تو

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 تو چه بیرحمانه درآن خواب و خیال

 ورق ها زدی و دم به ندانی کردی

تو که دانستی و اظهار  نمودی که ندانی

هم  تو دانستی و آتش زدی و می دانی

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 جوانی

به عشق های جوانی زندگی کن

به لبخند بهاری تازگی کن

به گرمای تنت گرمی ببخشای

ز شور و شوق خود هستی ببخشای

به جام چشم مستان می بنوشان

به آغوش عزیزان جامه پوشان

ز شادی شمع شو ، شمع مجالس

به سوزان و بسوز تا خود بگردی پاک و خالص

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
     

امیال دنیا

عزیزم دل قوی دار از خدایت

خدایت میدهد رزق از صفایت

مده ناله پی امیال دنیا

که ریسمانی شود برگردن ما

مکن بارت گران با حرص دنیا

که سنگینی کند بر گرده ما

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

 غوغا

سرا پای چهان جنگ است و غوغا

درون خانه ها  فقر است  و  دعوا

پدر  خم   گشته  از  جور  زمانه

به طغیان برده سر اطفال خانه

زند مادر به سینه سر به زانو

کجا  دارد  خبر  آن  پیر  زالو

دگر  نانی نمانده  در کف  ما

دگر  نائی  نمانده در  تن  ما

جوانها مست خمر و گرم عادت

برفت از یادشان مردی و غیرت

خداوندا برس  داد  دل   ما

بگیر تو  قدرت از خصم تن ما

      ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

    فریاد دارم ای خداااااااااااااا 

داد  می خواهم زتو ای خالق جانم خدا

 من درون خانه و برگِل نشسته دخترم

 مادرم در خاک گشته  همسرم برباد رفته

نو گُلم کُنج قفس

روزهایم همچو شبهایم سیاه 

درد ما؛ درد سکوت است

درد ما خون است وخونهای گران

درد ما نان نیست؛ اشک است و جان

   درد ما  آ ه هست و درد  ، اشک است و رنج!

درد ما خوار و  است خس !

درد ما درد است دردا  وای درداااااااااااااااا!

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

خواب دیدم که بخوان سوره ناس

تا پناهت تو دهد ربّ النَّاس

گر که خنّاس شود دور از دل

هان بگردی تو ز وسواس خلاص

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

من از حرمان و فقدان این چنین ام

من از شلاّق نامردان غمین ام

گذر کن بر من ای روزها و شبها

که طی گردد ز من اوقات و دم  ها

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

تو چیستی

 زمانی من نشستم با دلم

خلوتی کردم ز اغیار از دلم

 پرسیدم که دل تو چیستی

بچه ای یا جاهلی ! تو کیستی

کی توانم من کشم افسار تو

کی شوم من فارع از امیال تو

پاسخم داد این دل بی غل و غش

خود مده دست منِ دیوانه وَش

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

من آن .....

من آن آشفته و گم کرده راهم

من آن سوداگر بشکسته جامم

من آن  مستأصل و بیچاره حالی

که در مانده به گِل چون چارپایی

دلم دارد هوای دلگشایی

که آرامش بیابم من زمانی

خداوندا بده آرامشی و بکن  یاد

که جز از تو نخواهم از کس امداد

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

 در  غروب تنهایی ام

 پرنده ی  دلم را به سویت پرواز دادم

خاطرات با تو بودن را بر کاغذی از جنس دلتنگی هایم نوشتم

و با بال عشق پروازش دادم

صدای طپش قلبم را آهنگ خاطراتم کردم

تا شاید بهوای شنیدن نوایی!

  قلبم و عشقم را باور کنی شاید !؟

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 یغما

خدایا خانه ها خالی زعشق است

بسان وادی بی بار و رزق است

به تن کهنه لباس آن زمان است

که وارو گشته و حالا چنان است

لب خشکیده و تفتیده آن کودکانم

نماد ظلم و جور خائنین است

که مادر ناتوان است او چه سازد

چو اهریمن بر او فرمانروا است

پدر گردن فرو هشته نداند

توانش نیست با خود در جدال است

که شیطان برده یغما حق آنان

سکوت و نامرادی سهم شان است

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

وارسته

به یادت بوده ام هر روز و هر شب

خریدم من به جان هر درد و هر تب

به نامت کرده ام روح و روانم

کلامم  گشتی و حرف زبانم

به کامت کرده ام جسم و تنم را

به پایت ریخته ام خوب و بدم را

چه پنداری که من آخر که هستم

ندانستی که من و ارسته هستم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

امید

با تابش خورشید ،با زایش امید

با ناله یک قمری عاشق

با چهچهه بلبل سر گشته بی دل

باز هم منِ غافل ،در سایه امیدی

با گویش یک نام،در صبح سپیدی

صد بار گفتم ،این آخر کار است

این سرمه خاک است،در چشم باید که کشیدن

این مهر و نوید است ،در موطن اصلی

جای من بی دل،آنجاست گمانم

       آنجاست گمانم  

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 کلبه

بسازم کلبه ای با نام و یادت

پی و سقفش بود تیر نگاهت

در و دیوارش از مهر و وفایت

که فرش و نور آن باشد کلام و روی ماهت

امید دیدنت نان و نوایم

لب خندان تو ساز و توانم

دم گرم و نفس عیسی مسیحا

شود آب حیات تشنه جانها

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 جوانی

به عشق های جوانی زندگی کن

به لبخند بهاری تازگی کن

ز گرمای تنت گرمی ببخشای

ز شور و شوق خود هستی ببخشای

ز جام چشم مستان می بنوشان

به آغوش عزیزان جامه بپوشان

ز شادی شمع شو ، شمع مجالس

به سوزان و بسوز تا خود بگردی پاک و خالص

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

آزاده

به گلزاران  شدم نرگس بچینم

دو چشم نرگس و مستانه دیدم

به کوه و چشمه ساران چون که رفتم

به بند چشم آهوئی فتادم

به دریاها شدم چون ماهی باشم

خودم را صید  صیاد   دیدم

به دشت و جنگل و بیشه که رفتم

به چنگ دیو و دد افتاده گشتم

به رویا و تخیل چونکه رفتم

خودم را واله و سر گشته دیدم

به کنج خانه ام عزلت گزیدم

به تار عنکبوتی در تنیدم

به هر جائی که باید دل سپردم

اسیر و برده   آنجا  گشتم

دلم را من به یزدانم سپردم

خودم را رسته و آزاده دیدم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت