تبليغاتX
/کرشمه /۱
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

بسازم کلبه ای با نام و یادت

در و دیوارش   از مهر  و وفایت

پی و سقفش بود تیر نگاهت

که فرش  ونور آن باشد کلام وروی ماهت

ژیلا

عشق

عشق یعنی هر چه باد

 هرچه دلتنگی و صد  ناگفته راز

عشق یعنی یک تبسّم  یک خطا  و گم شدن در یک نگاه

عشق یعنی یک جرقه  یک فنا و  خود شکستن در گذرگاه زمان

عشق یعنی بنده بی چون و چرا وخاطرات نا تمام

عشق یعنی لیلی و مجنون شدن

 عشق یعنی یک خزانی در بهار

عشق یعنی وصل وهجری در خیال و شعر  شاعردر سراب

عشق یعنی دشت خالی از گناه

عشق یعنی قلب کودک درتمنّای نیاز

عشق یعنی عصمت یک خفته راز  و یک کلام و واژه پر رمز و راز

عشق یعنی آن خدای کاتب راسخ نواز

                                                     ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

شعله شمع شب تاریکی ام من

 نمای بی نُمود و خالی ام من

غریب و تارک و بی های و هویم

شب و روزم یکی گشته چه گویم

   ژیلا

زندگی ........    

  زندگی را در کلمه من ، در کلمه تو،در کلمه  او  ما  شما  ایشان ؟!!

یعنی دویدن ، رسیدن زود از دست دادن

یعنی کودکیّ نارس ، جوانی بر باد رفته

پیری زود رس ، آرزوهای خفته درخاک

عشق های ناکام ،   دیر رسیدن به زمان و مکان موعود

فریاد بی صدا ،دویدن های بی جا

فراموشی خوبی ها  ،کینه های زهر آلود

طلوع نا بهنگام ،  غروب بی وفت

اسیر آزادی ،بنده هوس

حسادت کشنده ،خواب در غفلت

خودرا به نا شنوایی زدن، بینا ولی کوردل

خودرا به نا شنوایی زدن، بینا ولی کوردل

سرعت لاکپشت، خزندگی مار خوش خط و خال

وحشی چون گراز ،رام چون برّه

    طوفان در حوادث ،گریه در هنگام خنده

   خنده از سر خشم ،شرم در بی حیایی

 وجدان خفته، زمان شادی فراموشی این وآن

    تظاهر به نداشتن ،وانمود به داشتن

سؤال بی جواب ،راز های سر به مُهر

نگا ه های دزد کی ،دلدادگی های  رؤیای به خاک رفته

 و  آرزوهای بر باد رفته

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

من به تنهایی خود خو کردم

من به درماندگی و بی همگی خو کردم

من به نومیدی و یاس!

به شب تیره ی خود خو کردم

من به دنیای پراز رنگ و ریا

به دل مرده ی  خود خو کردم

تو  به   دنیای  خودت ! به ریا

 و به  تمنّای    دلت خو   کردی

تو به بی حرمتی عاشق ومعشوق خدا خو کردی

تو به دستان پر از حیله و مکر

تو به این و  تو  به آن خو کردی

 تو به هردم به فریب  دیگر ان  خو کردی

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  رسم زمانه

  من ودل هر دو در غروب رخ تو فریاد می کشیم

 جام خالی از امید و وصال ترا به خاک می کشیم

 دیده را با یاد تو  به خونابه اشک شستشو می دهیم

 خانه خالی از وجود ترا به کویر دل هدیه می دهیم

 و من در تنهایی دهشتناک خودمرثیه ام را می خوانم

 فقدان ترا در جای جای فکرم دوباره می خوانم

شاید حرف نگفته ای مانده باشد یا از قلم افتاده باشد

شاید نشانی از تو و روزگار تو فراموش شده باشد

با خود می اندیشم چه دیر به مهمانی قلبم آمدی و رفتی

با عجله و شتابان راهت کج کردی به مهمانی دیگری رفتی

رسم زمانه این چنین است تا بوده این بوده و دیگر هیچ

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

طبّال

طبّال بکوب طبلت از بهر بینوایان

شاید که خفته ای را !!!

طبّال بکوب کوبه بر خانه های بسته

شاید خدای خانه ؟؟

طبّال بزن سوکی از بهر سوکواران

شاید که مادری را!!

طبّال بزن فریاد از بهر کور گوشان

شاید که آتشی را!!

طبّال بکن خاموش طبل  تهی از ساز

شاید که عارفی را! شاید که شاعری را!

شاید که واعظی را! شاید که شایدی را!

شاید که بایدی را!

 ژیلا

خدایا

خداوندا   بشین تو در  کنارم

تو بشنو قصه    این روزگارم

شنو حرفم    شنو درد دلم را

شنو این   غصّه   وراز دلم را

دلم   غمگینه از  دست زمانه

دو چشمم اشک ریزد بی بهانه

چرا نا مردمی  دارد     زمانه

چرا نیرنگ باز است وفسانه

دگر عشق و محبّت کیمیا است

دگر عهد و وفا عین جفا است

نه قولی ، نه قراری مانده اینجا

نه رحمی و نه مهری مانده آنجا

همه سر در گمند دیوانه وارند

همه در خود گمند بیمار وزارند

نفس ها تنگ و ناله بی صدا است

نگاه ها سرد و دلها بی صفا است

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

ای  عابد و معبود ، عبیدم

ای حامد و محمود ، حمیدم

من واله و سر گشته و حیران

سر دز پی تو و خود اسیرم

  ژیلا

ژیلا

آبی آسمان را دوست دارم

آبی دریارادوست دارم

نردبانی می خواهم

برای رفتن از دریا به آسمان

واز آسمان به زمین باید پر پرواز را

باید باله شنا کردن را از پرنده ای از ماهییوام بگیرم 

و آنگاه در دریاها شنا خواهم کرد

راز صفا وپاکی و همزیستی را، در مسالمت

دلدادگی ماهیان را جویا خواهم شد

سپس به آسمان میروم با پرستو ها سفر میکنم

با پرندگان مهاجر  میروم

می روم تا دور دستها می روم تا نا مرادی را

نامردمی را خیانت راپلشتی هارا نبینم

با آنها عاشقانه و بال زنان خواهم رفت

ودر رویای ساختگی ام

به دنبال کسی می گردم کسی که مرا بفهمد

کسی که عشق را معنی کند

طاووس گونه نباشد

آبی  آسمان را بشناسد پاکی دریا را بفهمد

مرا آنچه هستم و آنچه نیستم بپذیرد

زیرا من زاده دریا و آسمانم

از دریا به آسمان وباز هجرتی دیگر

از آسمان به دریا آفتاب و ابر و باران یاران من هستند

من عاشق هجرتم ودوباره نو شدن را

ودوباره نو شدن را ودوباره نو شدن را و زودودن زشتی ها

    وعشق را عرضه کردن را نه برای متاع

برای احساسی آسمانی

به زلالی آبها به پاکی طهارت

به سجّاده نگاه عاشقان واقعی به سوگند حکیمان

به مهر مادران عاشق به پای دوست خواهم ریخت

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

دل زخم و تن زخمینه ی من

شده مرهم به آب دیده ی من

دل و دیده بگریند از غم دوست

 که دل خفته ولی دیده پی اوست

     ژیلا

  فصل

خداوندا در این غربت سخت

دراین تنهایی و بی همدمی یگانه محبوبم تویی

این عاشقان دروغین این حبیبان بظاهر دلخسته

نیرنگشان ورنگشان چهارفصل است

گاهی بهارند ودل انگیز

و زمانی تب دار وداغ و وقتی پاییزی و زرد وعبوس

و وای بر وقتی که بدانند

تو سدّی در مقابل امیالشان هستی

آنگاه سرد ویخی چون زمستان بیرحم وخشن

خداوندا همه فصول تو زیباست

ولی انسان چهار فصل زیبا نیست

بهار وتابستان طبیعت ، دل انگیز است

خزان و سرما افول خوی انسانی است

ومن بهار را می سرایم

چون قلب و احساس من بهاری است

و ترا می ستایم

چون آفرینش انسان بی شک خود بهاری بوده است

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

          یاد خدا

ابله و نادان همیشه غافل است

غافل از یاد خدا و غافل از یاد خود است

از خودت تو به خدا یت می رسی

وز خود غافل به شیطان می رسی

        عادت

عطا کرد ساز و عادت بندگان را

که تا عادت کنند هر خوب و بد را

گر این عادت نبود در آدمیزاد

همه دیوانه و مجنون شدند از شاد وناشاد

ژیلا

  

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

دیده ام روی چو ماهی در خواب

همچو رعنا عروسی به شباب

در نگاهش فلک اندر افلاک

روی انداخته از خجلت  او هم مهتاب

     ژیلا

حدیث

خواب خوش بهار من، خنده روزگار من

شراب سرخ وناب من ،عاشق بی قرار من

یاسمن وستاره ام

بید وبنفشه و     گلم

آتش سوزنده تنم ،خاک رهت بوده سرم

جان به فدای تو منم ،بت تو وتو بت شکنم

وامق و عذرا که منم ،دشت شقایق نگهم

ستاره، ماه چمنم ،هزارو یکشب سخنم

پادشه جان ودلم ،آمر این روح وتنم

هرچه تو خواهی آن منم

هرچه تو گویی آن شوم

تو سخن نگفته ام ،راز به ُمهر نشسته ام

حدیث نا نوشته ام ،جوهر این نوشته ام

خالق هر نوشته ام ،کلام عاشقانه ام

خسته وبیچاره منم ،اسیر و در مانده دلم

یادتو مونس دلم ،نام تو امضای دلم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
     

 

همه شب چشم شدم  اشک شدم

ریزش یک کوه شدم

ناله ی جانسوز شدم     جُغد شبانگاه شدم

خاک نشین رخ زیبای تو دلدار شدم

به گدایی به درِ خانه ی تو مُرده و تبدار شدم

 در طلب عشق تو بیمار شدم

دربدر کوچه و بازار  شدم     تاک شدم  برسر هر دار شدم

در هوس روی تو بد نام شدم  صحبت هر برزَن و هر بام شدم 

ذرّه شدم  خاک شدم  شُهره ی آفاق شدم

آب شدم    مرده شدم     واییییییییییییییی که بر باد شدم!

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

تنها

میدانم که تنهایی

میدانم در سرزمین رویاهایت سرگردانی

 تنها بدون من نشسته ای بیا تنهاییت را

رشته خیالت و افکارت را با من تقسیم کن

منهم چون  تو تنهایم

در اطرافم ترا جستجو می کنم

روی هر نقشی ترامی بینم

همه رنگها رنگ چشمان ترا بیادم می آورد

همه جا به دنبال تو می گردم

طپش قلبم ترا صدا می کند

نفسم با یاد تو شمارش میشود

پاهایم به قدرت تو حرکت می کند

در کوچه ها و پس کوچه ها برای شنیدن صدایت می دوم

صوت تو ندای آسمانی است

آرامشم میدهد مرا رها نکن

مرا در گوشه ای از زندگی و قلبت بگذار

من باتو خواهم ماند حیات من از توست

من در وجود تو زنده می مانم

با من باش عزیزترینم

احساس ملکوتی مرا بپذیر

گل سرخ  قلبم هدیه تو

اورا در کتابچه خاطراتت حفظ کن

هروقت کتابچه ات را گشودی مرا بخاطر بیاور

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

  

 /// سوگند///

خداوندا ..........

به تسبیح تو سوگند

به حمد و قبله ات سوگند سوگند

من از کویت نران من دردمندم

گُنه کردم

ببخش !! آخر به بندم

رها کن این اسارت و این جدایی

دگر آخر به کی

این بی خدایی ،بی پناهی

من از درگاه تو خواهان وصلم

تو لبیکم بگو

تا جان و هم جانان ببخشم

اگر ژیلا !

خدایش، این اِلاهش راشناسد

خدا هم بنده اش

این رانده اش را می نوازد


ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

    برو

گفتمش جانم عزیزم گوش کن   

گفت چیزی نشنوم از تو برو 

گفتمش آخر که هستی با من آی

گفت قوّت نیست خود تنها برو 

گفتمش راهت بسی آسان کنم

گفت خوابم می برد بی ما برو 

گفتمش دل را به دریاها بزن

گفت ساحل نیست زین جا تو برو

گفتمش عجز و نیازم را ببین

گفت سر تا پا نیازم خود برو 

گفتمش من در گروگان تواَم

گفت آزادی زما بگذر برو

گفتمش جانم برایت میدهم

گفت جانخواهی نباشد بگذر از ما و برو

گفتمش جامی شوم در دست تو

گفت حالی نیست نوشیدن برو 

گفتمش خاک رهت گردم بسی

گفت پای رفتنم نیست تو برو

گفتمش نازت به جانم می خرم

گفت نازیدن به چه ! تنها برو

گفتمش چشمان پر خونم ببین

گفت خود خونین تنم جانم برو

گفتمش هر چه تو خواهی آن کنم

گفت تنهایم گذار و خود برو

گفتمش من چون کویری تشنه ام

گفت خود اهل کویریم پس برو

گفتمش دیدار من با تو به کی

گفت روی دیدنم نیست تو برو 

گفتمش من بگذارم از تو ؟! چرا

گفت بی چون و چرا ٬ آخر برو

گفتمش دیوانه و مجنون شوم

گفت مجنون بوده ای دیگر برو

گفتمش دستت ببر سوی خدا

گفت کوتاه گشته از دنیا برو

گفتمش یاد خدا آرام گیر

گفت غوغاییست درونم تو برو

گفتمش دردم تویی درمان تویی

گفت خود صعب العلاجم تو برو

گفتمش الطاف بی پایان حق

گفت شرمنده هستم من ٬ برو

گفتمش دنیا نیارزد ذرهّ ای

گفت ذرهّ هم نبودم ٬ پس برو

گفتمش سروِ چمن شو جان من

گفت قد خم گشته جانم تو برو

گفتمش آخر چرا با من چنین

گفت من بودم چنان تو هم برو

گفتمش ماه منی جانِ منی

گفت من پایانِ ماهم تو برو

گفتمش نامم ببر یادم بکن

گفت خود نامم نمیدانم برو

گفتمش پایانِ راهم این نبود

گفت آغازی نبوده پس برو

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

این چه سرّی است که ما خاکیان می بینیم

همه بر گُرده ی  ما ، وخود به خاک می بینیم

یا که آن صدر نشینان همه از خاک زرَاند

یا که آن گود نشنیان همه از لای و گِل اند

     ژیلا

  

 

دو بیتی

در بیابان می دویدم در پی عشقی عجیب

نعره کردم ای خدایا، عشق باشد یا لهیب

می تراود از دلم شور و شررهای مهیب

یارب این جان باشد و آن سرنوشتی بس غریب

--------------

هردم کشیدی شعله از آتش درونم

جانا بکشت هجرت این شوق در نهانم

بس برده ام رنجها در دیدنت چه دانی

رویی نما برمن، تا جان بگیرم آنی

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

بودنم روزی همه حرف  تو بود

خواندنم شعری همانند تو بود

رقص آتش از برای ناز ابروی تو بود

شعر ژیلا هر الفبایش همه  ذکر تو بود

     ژیلا

تا ابد

دوست دارم کلبه ای را در کنار جنگلی را

چشمه آب روان را سبزه  و گلهای زیبا

مرغ  و جوجه ، اردک و بزغاله ای را

نان و آبی دست در دست تو تنها ،من  کنار تو ،برای  تو

همیشه در نگاه تو، ماه  زیبا

رقص نور و دشت دلها

خنده گل ، عطر جانها

موسیقیّ برگ و دنیای ترانه

ما بدور از هر بهانه، بستری بافت شقایق

صبحگاهان با نسیمی و سلامی

آتشی از شعله عشق، چاشتی از نان و آفتاب

دست در دست و دوان در بیشه زاران

یا چو پروانه دوان در دشت  و صحرا

رنگ و وارنگ چون بهاران، در ورای آسمانها

با پری از جنس ابرها ،تا خود آن کهکشانها

در کنار یک ستاره، سادگی و بی تمنّا

تا ابد ماوی بگیریم ،تا ابد آنجا بمانیم

تا ابد آرام گیریم

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

باز من مَستم و از مستیِّ تو خواهم مُرد

باز من مُرده ام و مُرده ی تو خواهم مُرد

باز این ساغر ما خالی و پُر می گردد

باز قاموس کلامم ز تو دُر می گردد

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

باز دیشب من ترا در خواب دیدم

میان بستری از پرنیان و یاس دیدم

ترا چون کودکی در مانده و  بیمار دیدم

دودستت حلقه در گیسوی خود بیتاب دیدم

     ژیلا

دوست دارم 

بودن و ماندن را دوست دارم

زیرا همه بودنم در گرو توست

ماندن را دوست دارم چون بهانه ماندنم هستی

خنده را بر لبان تو می پسندم زیرا تو لبخند بهارانی

گریه را نمیخواهم چون هجرترا به یادم میاورد

گردنبند مرواریدی دارم از صدف وجود تو

گل سرخی زینت موهایم است گلی که از قلبت چیدی

دستبندم از جنس ستاره است چون اسیر ستاره ام

در هوای تو استنشاق میکنم می دانی هوا، عطر ترا دارد

بازبان تو سخن می گویم نامم را با الفبای تو می نویسم

زیرا تو، حُسن اسمایی آسمان را دوست دارم

چون تو ساکن آنجایی شب را بخاطر رنگ چشمان تو دوست دارم

گل های وحشی را دوست دارم چون تو، همانند طبیعت پاکی

و دوستت دارم را دوست دارم چون تو خود، دوست دارم هستی

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

می درون میکده

 چون عشق عاشق بی صداست

چون که خمّار آید و معشوق آید 

 آن زمان غوغا بپاست

     ژیلا

پس از تو

پس از تو من نخواهم بود

سروده ام دیگر زیبا نیست

به دشتِ خیال نخواهم رفت پرواز را دیگر نمی خواهم

در چمنزارها به دنبال خرگوشها نمیدوم

بر بال عقاب نمی نشینم با پرستو ها سفر نمی کنم

با عروسکم سخن نخواهم گفت آینه ام را می شکنم

آواز را ، و موسیقی راز را گوش نخواهم داد

پس از تو من در میکده دل برایت به سوک خواهم نشست

و شراب عشق را ، رایگان هدیه میدهم

دیگر سبزه ها و گل های زرد و بنفش

رود ها و دریاها بی معنی است

پس از تو دنیا میایستد زندگی از جریان می افتد

خنده هم زیبا نیست گریه هم لطفش را از دست داده

مرغ شب هم تنها یی مرا می خواند

دیگر بال نمی گشایم برای پریدن

قلبم را به یقین در صندوقخانه ای می گذارم

و در گوشه ای دور

در زیر زمینی، یا خرابه ای پنهان خواهم کرد

کلیدش را در چاهی عمیق و نا دیده می اندازم

دیگر در دشت ها همراه موسیقی باد نمی رقصم

و مرغان و غزال وآهوان را دوست نخواهم داشت

پس از تو نمازم را و قبله گاهم را سجاده ام را به که وا گذارم

دانه های تسبیح را به کدام عدد شمارش کنم

دیگر باغچه دلم را آب نخواهم داد

دیگر زلزله فقط یک لغت است زیرا من زیر آوار مانده ام

طوفان یک گذر است زیرا من هستی را باخته ام

سیل تنها یک جریان است

چون من دیگر جریان ندارم

عقربه ساعت هم مرا به حال خودم رها کرده

پس از تو مرا حیاتی نیست پس از تو مرا توانی نیست

پس از تو ماندن و خواندن هجو است

پس از تو( ژیلا ) را بهانه ای نیست برای سرودن

و حرفی نیست برای گفتن

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

شاهد از غیب ندا  سر می داد

یا که در مان بکن این درد  و بسوزان دامن

یا برون پرده بینداز و نما عریان راز

یا بشو مُرده که مِحنت نبری هم چون من

     ژیلا

 

         قایق خیال

بیا بر قایق خیال بنشینم با هم پارو زنان برویم

از رود خانه ها و دریاها عبور کنیم

بادبانها را بر افرازیم و سفر کنیم

برویم به دور دستهابه نقطه پایان زمین

ماهی ها را سلام دهیم ستاره دریایی را بچینیم

در جزیره ای خانه یمان را بسازیم

خانه ای با تمام وجود ز عشق و رویا

هر صبجگاهان با ترنم مرغان دریایی و نسیم خنک دریا

و دست نوازشگر خیال، روزمان را زندگی تازه مان را شروع کنیم

آنگاه سبد دلمان را به جنگل و دریا  هدیه دهیم

و جنگل میوه های دلش را سرخی جانش و سرسبزیش را

 دریا عزّتش و امانتداری و پاک بودن را هدیه دهد    

و با آتش عشق سرما را و سرای مان را گرمی ببخشیم

و در کشتزار دل دانه حیات بکاریم

و با دانه های محبت پرندگان را مهمان کنیم

و عشق را و دوست داشتن رابه پر مرغان ببندیم

برای تمام دلداد گان و عشاق همراه شقایق های وحشی

با بوسه ای از طبیعت هدیه دهیم

و پیام ماندن و بودن را آموزش دهیم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

قسم

بارها من قسم از جان شما می خوردم

 قسم از روضه رضوان خدا می خوردم

قسم از خاتم عشق وقسم از ساقی جان

قسم از حیُّ وممات و قسم از رویش جان می خوردم

که  تو فَوق و   یَد  و معبود منی 

 که چو یوسف به زلیخا ، تو مقصود منی ....... 

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
 

بودنم روزی کلامی تازه بود

خواندم شعری همانند تو بود

رقص آتش از برای ناز ابروی تو بود

شعر ژیلا ،هر الفبایش همه یاد تو بود

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت