تبليغاتX
/کرشمه /۱
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

ز دوران  جوانی خوش ترم نیست

عروسی بود و دیگر باورم نیست

ندانستم که دورانش چه کوتاه است

همی دانم عروسی بود و دیگر باورم نیست

ژیلا

رقص باد را در پریشانی  گیسوانت

رقص نور را در درخشش چشمانت

رقص   آتش  را  در  شراره   لبهایت

رقص گل ها  ر ا  در   عِطر   وجودت

و رقص زندگی را در همیشه بودنت میخواهم

ژیلا

 بازگرد

صبح گاهان با خیالت، با دلی پراز رمز  و راز

با نسیم خوشبوی جانت، در بستری که بوی ترا دارد

نفسی که عطر ترا دارد آغاز میکنم بودنم را

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده

رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده

عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد

حرف اولم، حرف آخرم تویی، صدایم صدای توست

خانه ام ترا فریاد می کند، چشمانم ترا جستجو میکند

دستانم ترا می کاود، نگاهم به در مانده

گریه ام رود خانه نامت شده، خنده ام ترا صدا میزند

من در وادی تنهاییم ترا می خواهم

آیا یاد داری مرا ،آنزمان که دل را بتو باختم

آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم

تو مرا به رویای دست نایافتنی خیالت مهمان کردی

چه ساده باورت کردم ،چه آسان ترا به قلبم راه دادم

حالامن در دشت خاطرات تو سر گردانم

من در نمیدانم ها و چه باید ها سر گردانم

سینه ام مالامال یادها و یادواره های توست

قلبم سنگینی می کند دلم بی طاقت است

ابر سیاه بد بینی ریشه ام را سوزانده

باران ریشخند بظاهر یاران ویرانم کرده

بیا دستانم را بگیر نیازم تویی ،هوای تنفسم تویی

بیا  در باغچه دلم دوباره خانه ات را بساز

بیا به رویای همیشگی مان سفر کنیم

دلم سخت انتظارت میکشد، می خواهم با دسته گلی

از خوشبوترین گل طبیعت خدا به استقبالت بیایم

می خواهم با زیباترین وقشنگ ترین واژه دنیا مهمانت کنم

میخواهم روی سقف آسمان با درشترین کلمه بنویسم

 

عزیزترینم Image hosted by TinyPic.com(   دوستت دارم  ) Image hosted by TinyPic.com

 به خانه ات ،به قلبم باز گرد 

                   ژیلا   

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

        

  آزاده

در هوای سرد و طوفانی برفتم

سوی کوچه ، سوی بازار

رفتم ، آخر گم شوم از دید دنیا

وه! ندانستم که دنبالم بیاید   خوی و تقدیر مکٌدر

گفت هر جا پا گذاری  سایه، سایه ، خواهم 

ای عجب ! خام است خیالم

من همان خوی و سرشتم

من رها نتوان کنم این کج خیالم

من کجا باید برفتم  قعر دریا ، پشت کوهها

من بباید من شکستن!!

تا شوم آزاده از  من

            ژیلا  

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

خدایا عاشقم ،عشقم تو باشی

الهی واله ام ،مَحرَم تو باشی

خدایا درد من پیچیده در جان

ولی زخم دلم مرهم تو باشی

ژیلا

  

ورود ممنوع

ترا در میان تاریکی های زندگی ام یافتم

ترا در رویاها ودر خیال مخملی ام یافتم

 ترا در میان شاید ها وبایدها ،ترا دیر زمانی بود که پیوسته

در فکر واندیشه و در ابر های خیا ل می دیدم

افسوس که دیر  یافتمت

دیگر فرصتی نمانده و خط قرمز وعبور ممنوع زندگی

مرا از رسیدن و حرکت باز می دارد

 رنگ خا کستری زمان بر چهره ام نشسته

ورود بدون اجازه به حریم تو ،  ورود به احساس تو 

و رویای تو آزارم، می دهد

برو عزیز تر ز جانم برو سفر کن به رویای جوانیت

مرا به حال خودم واگذار، بگذار تا با خیالت و با یادت

در خلوت و تنهایی روزگارم حریری از مهتاب

گل سرخی از خاطراتت را برای همیشه در قلب ویادم حک کنم 

برو وباز می گویم برو ،مرا به خودم واگذار

        مرا به تنهاییم واگذار  

ژیلا

  رسم زمانه

  من ودل هر دو در غروب رخ تو فریاد می کشیم

 جام خالی از امید و وصال ترا به خاک می کشیم

 دیده را با یاد تو  به خونابه اشک شستشو می دهیم

 خانه خالی از وجود ترا به کویر دل هدیه می دهیم

 و من در تنهایی دهشتناک خودمرثیه ام را می خوانم

 فقدان ترا در جای جای فکرم دوباره می خوانم

شاید حرف نگفته ای مانده باشد یا از قلم افتاده باشد

شاید نشانی از تو و روزگار تو فراموش شده باشد

با خود می اندیشم چه دیر به مهمانی قلبم آمدی و رفتی

با عجله و شتابان راهت کج کردی به مهمانی دیگری رفتی

رسم زمانه این چنین است تا بوده این بوده و دیگر هیچ

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

در بندِ دل و دامِ دلم من

سر گشته وبیمار خودم من

آهم به هوا رفت  ولی گشت سوی من

نالیدم و تابید تنم در قفسم من 

ژیلا

 

 زندگی

    زندگی یک جهش از سیر دوا م است

       زندگی یک طلب رنج مدام است

       زندگی یک سفر از راز نهان  است  

    زندگی یک گذر از طول زمان است

    زندگی یک ورق ازدفترجان است

    زندگی یک نگه از نیمه آن است

 

   زندگی یک گلی از دشت خدا است

    زندگی یک لغت از  عُرف خدا است

 

 زندگی یک گُنه از جمله ثواب است

    زندگی یک دمی از روز عذاب است

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
                                                                              

            

    تا خدا هست

تا خدا هست مرا دردسری نیست که نیست

تا دلی همچو شما  هست  ،مرا هیچ غمی نیست  که نیست

تا خدا و دل تنهای من و عشق خدایی است

دگر هیچ غمی نیست که نیست

آنچه از حُسن و جمال تو بگویم مرا کاری نیست

آنچه از راز دل و قلب اسیرم بسرایم مرا باکی نیست

در سکوتم همه حرف است که از جان خیزد

در نگاهم همه عشق است که از دل خیزد  

    ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
   

من نشستم روبروی آینه

تا ببینم زندگی بی حاصله

حاصلش چیست هیچ ،هیچ

عاملش کیست ؟!این دل صد خم ز پیچ

    ژیلا

از بد حادثه ؟؟!!!

ور نه این خاک نه خاک من و توست

  ورنه این خانه  نه جای من و توست

 

این همان  دشمن    دیرینه    ماست 

 این همان مانده   بخون تشنه ماست

 

کس نسوزد  دلش  از   فقر    بشر 

  کس  نباشد  غمش از  هجر   بشر

 

از همان لحظه که  آدم  به  تماشا  آمد

 زان پس از لحظه که حوا به فریبا  آمد

 

قلبی از سنگ    به      دولت     آمد

   رنگی  از  مکر    به    خدمت   آمد

جنگ وخون خدمت  نوع  بشر است

 اقویا حاکم  اندیشه و جان بشر  است

آن ضعیفان همه در محنت  و    رنج 

  این اسیران ،همه در  ذلّت    گنج

از ازل بوده این  حاکم و این حُکم رهین 

 تا ابد باشد این قاعده و  حکم سچین

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
          

خداوندا بگیر دستم که داغم

سرم شوریده و بی تاب وزارم

کجاست آرامش وتسکین دل ها

که دل در سینه ام تنگی کند از کار دنیا

ژیلا

       

   او

و خدایی که مرا ،جان مرا

هستی و هر گاه مرا

نای و توان دل بی تاب مرا

بافته در سلسله عمر مرا

او مسلم به کنارم بنشسته

او یقین  در تن و جانم بنهفته

او رهایم نکند یکّه و تنها و خرابم نکند

در مناجات سحرگاه و اذان دل تنها ، رهایم نکند

او خود عشق و  خود هرچه تو دانی

وندانی و نخوانی

او امید است شب تار فقیران

 و دل ریش ضعیفان

ودل مادر دردمند و خیال خوش هر  کودک غمگین زمانه

او چه در مسجد و خانه ،

 چه خرابه  چه در میکده وجام وپیاله

رخ زیبا و رخ بی رمق  پیرزن  و عاقل و دیوانه وفریاد شبانه

او خود پادشه و خالق این گیتی و آن عامل کار است

خود روح وتن و هر چه که در بطن جهان است

ژیلا

    

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
   

من که عمرم بسته بر آه و دمی

گر که آهم را بگیرند دم فرو بندم همی

من که جانم بسته بر تار و تبی

پس چرا هر دم شکستم من دلی

ژیلا

این سرود را تقدیم میکنم به کودکان عزیز

   پری

پری قصه ام من     تنها و خسته ام من

خونه م تو جنگل دور    دلم اسیر یک نور

روزا میشینم تنها،   قصه میگم با گلها

منتظره یه شازدم ،   شازده بیاد تو قصه م

سوار اسب سفید،     زیبا مثل یه خورشید

دست منو بگیره ،     برام آواز بخونه

بریم دوان و شادان ،    تو دشت وتوی دامان

گلهای رنگ و وارنگ،    سرخ و بنفش و زرد رنگ

پروانه های رقصان،    خندان و خوب و شادان

می رقصند دور گلها ،   می خونند شعر دلها

نقش می زنند طبیعت ،سپاس و حمد خلقت

من و توهم بخندیم ،  دنیا را خوب ببینیم 

مبادا غمگین بشین،   مثل من تنها بشین

دنیا پر از خوبی ،  دنیا همش شادی  

خوبی هارا ببینید ، بدی را دور  بریزید     

                                                  ژیلا

       خیال واهی

در خیال واهی خود چه دلخوشم

و منتظر مانده ام شاید

در ایستگاه بعدی زمان گمشده ام را بیابم

چشمانم را می بندم

تا شاید اندکی خواب را مهمان کنم

خوابی که از چشمانم گریخته

به من امان بخود اندیشیدن نمی دهد

و پیوسته من در تکاپوی زمان از دست رفته  می کوشم

خواب را به مهمانی دیگری می فرستم

و در رویاهای دورم

همواره گمشده ام را جستجو می کنم

وای بر من وزمانی که بیهوده از دست دادم

کاش می شد ماشین زمان را نگه داشت

آنگاه من اورا در صندوقخانه قلبم و فکرم

برای همیشه بایگانی می کردم

تا همیشه به او دسترسی داشته باشم

دلتنگی هایم را با بودنش و در نگاه سوزنده اش آرامش دهم

ولی چه سود که همه اینها خیالی واهی است

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

رسم زمانه

من ودل هر دو در غروب رخ  تو فریاد می کشیم

جام خالی از امید و وصال ترا به خاک می کشیم

دیده را با یاد تو به خونابه اشک شستشو می دهیم

خانه خالی از وجود ترا به کویر دل هدیه می دهیم

و من در تنهایی دهشتناک خود مرثیه ام را می خوانم

 فقدان ترا در جای جای فکرم دوباره می خوانم

شاید حرف نگفته ای مانده باشد

یا از قلم افتاده باشد

شاید نشانی از تو و روزگار تو فراموش شده باشد

با خود می اندیشم

چه دیر به مهمانی قلبم آمدی و رفتی

 با عجله و شتابان راهت کج کردی به مهمانی دیگری رفتی

رسم زمانه این چنین است تا بوده این بوده و دیگر هیچ

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

خداوندا ز دل بیگانه ام من

رفیق و همدم پیمانه ام من

شریک ویار وهمراهم کجا رفت

 که خود در دام او افتاده ام من

ژیلا

    

 

عشق صدای طپش زندگی است

و زندگی در عشق جریان دارد

پس دریاب جریان زندگی را   

 

    شکوفه ها خندیدند، گلها رقصیدند

        ریتم باد در گوشم پیچید

   و خدا را بیادم آورد 

         

من انسانم؟!

که من  اشرف به مخلو ق خدایم

من انسانم؟!

 که من برتر ز هر حیّ خدایم 

من انسانم ؟!

که من زاده ز خاک طیّب و پاکم

 من انسانم ؟!

که من آدم ، که من حوّای این خاکم

من انسانم ؟!

ولی ا فسوس و صد افسوس آن سانم

 من انسانم؟!

ولی در جلد انسانی  همان حیوان  حیوانم

 من انسانم ؟!

ولی وحشی و بیمار و تبه کارم

 من انسانم ؟!

ولی خاک خدا و حقّ مردم  هیچ پندارم

 من انسانم ؟!

چرا این سان پریشان و چرا آن سان گنه کارم

 من انسانم ؟!

 چرا هردم پی این وپی آن من هراسانم

چونکه آن سانم  

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  
                                                                 

سبّح ِللِّهَ میکنم هر صبح وشام

شام وصبحم می شود در یک کلام

آن  کلامِ  واحد ربّانیّت

می برد ما را سوی وحدانیّت

ژیلا

     قافیه

چشمه قلبم بگشته شوره زار

   زانکه شوق وذوق من رفته به باد

چاره ایی باید بسازم ای خدا

من که باختم قافیه  رفتم  ز یاد

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت