تبليغاتX
/کرشمه /۱
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

خدایا عاشقم ،عشقم تو باشی

الهی واله ام ،مَحرَم تو باشی

خدایا درد من پیچیده در جان

ولی زخم دلم مرهم تو باشی

ژیلا

  

ورود ممنوع

ترا در میان تاریکی های زندگی ام یافتم

ترا در رویاها ودر خیال مخملی ام یافتم

 ترا در میان شاید ها وبایدها ،ترا دیر زمانی بود که پیوسته

در فکر واندیشه و در ابر های خیا ل می دیدم

افسوس که دیر  یافتمت

دیگر فرصتی نمانده و خط قرمز وعبور ممنوع زندگی

مرا از رسیدن و حرکت باز می دارد

 رنگ خا کستری زمان بر چهره ام نشسته

ورود بدون اجازه به حریم تو ،  ورود به احساس تو 

و رویای تو آزارم، می دهد

برو عزیز تر ز جانم برو سفر کن به رویای جوانیت

مرا به حال خودم واگذار، بگذار تا با خیالت و با یادت

در خلوت و تنهایی روزگارم حریری از مهتاب

گل سرخی از خاطراتت را برای همیشه در قلب ویادم حک کنم 

برو وباز می گویم برو ،مرا به خودم واگذار

        مرا به تنهاییم واگذار  

ژیلا

  رسم زمانه

  من ودل هر دو در غروب رخ تو فریاد می کشیم

 جام خالی از امید و وصال ترا به خاک می کشیم

 دیده را با یاد تو  به خونابه اشک شستشو می دهیم

 خانه خالی از وجود ترا به کویر دل هدیه می دهیم

 و من در تنهایی دهشتناک خودمرثیه ام را می خوانم

 فقدان ترا در جای جای فکرم دوباره می خوانم

شاید حرف نگفته ای مانده باشد یا از قلم افتاده باشد

شاید نشانی از تو و روزگار تو فراموش شده باشد

با خود می اندیشم چه دیر به مهمانی قلبم آمدی و رفتی

با عجله و شتابان راهت کج کردی به مهمانی دیگری رفتی

رسم زمانه این چنین است تا بوده این بوده و دیگر هیچ

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

می خواهم به آسمان اوج گیرم

 سرودهای عاشقانه ام را با فرشته وملک بخوانم

 و آهنگ ملکوتی را برای زمینیان به ارمغان بیاورم

 کیست که بامن همسفر شود ؟ 

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 اگر ماه را دیدی سلام برسان و بگو

 نورش را از تو دریغ نکند مبادا سیاهی شب ترا بترساند

اگر خورشید را دیدی سلام برسان و بگو

 گرمای جان بخشش را نثارت کند مبادا برودت هوا ترا برنجاند

اگر من خدایم را دیدم ترا از او طلب خواهم کرد

 که با هم طلوع کنیم و غروب را باهم در پشت کوههای

 مشرق زمین  به ابدیت بپیوندیم

  ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

در ورای یک شب بی پنجره

یافتم خودرا اسیر وسوسه

در ورای ظلم هر ظلمتکده

آه و ناله بود  و دلها غمزده 

ژیلا

      

  خود

 دشت و دمن ، جنگل و کوه و صحرا

رمیدم   از    خود    برسم    تا  خدا

تا   بشوم   دور   از   این       باطنم

وه ، چه خوشدل شده ام از  خودم

خود   همه  جا  سایه  به  سایه   آمد

گاهی  دوان  گاهی  که  لنگان    آمد

این   خود  فتانه  و    بی    خود  من

گشته   رَسن    آویز      گردن   من

  چهره   و   آن   سیرت   دیرینه ام

آینه  اش  بوده  همان    دیده ام

  

آینه ام   را     بشکستم         خدا

گر چه نموده است در آن رخ نما

هر غم و شادی و همه  حال من

فاش  نموده   همه    اسرار من

این خود هرزه چه کند با خودش

زان که بسوزد خود و یا دامنش

شعله کشید عالمیان را   بسوخت

عاقل و جاهل همه با هم بسوخت

باد   دمیده    روی       خا کسترش

بر سر خُرد وکلان وهمه ساکنش

این  خود  حرص و  خود    نخوَت  بود

بشکن   وسوزَش   همه  خدمت بود.

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

اگر خوابی ،اگر بیداری امروز

اگر آرام ،اگر آزادی امروز

بدان قدرش نکن ناله ز دنیا

که چون آیی به خود رفتی ز دنیا

ژیلا

Image hosted by TinyPic.com

         رویای ناتمام

ترا دیدم که در خاطره  هایم  نشسته ای

من ترا چون کودکی آرام آرام نوازش می کنم

و عشق  را، قصّه ام را،برایت زمزمه می کنم

  ترا به دور دستها می برم به قلمرو احساسم

همراه ترنّم پرندگان خوش آواز بهشت

آنجا که پری ها وپروانه باهم

در کنار هم دوستی را تلاوت می کنند

 خورشید بی دریغ می تابد

ماه، بی تکبّر عشق می ورزد

 باران، حسادتش را فراموش می کند

کوه،  پشتیبان ماست

دریا ،سکوت اختیار می کند

دشت، گلهای مهربانی را هدیه می دهد

 عقاب، بال می گشاید

 مارا به مهمانی آسمان می برد

امّاافسوس!!

خدای من!! کسی بی خبر آمد

رویایم ، قصّه ام تمام نیست

قصّه ام؟!  آشفته رویایی شد!!

 ژیلا

       بخشش

 اگر تو از من رنجیدی اگر دلت را شکستم

گناه شعرم بود

اگر بخاطر گناه ندانسته ام گذشت نمی کنی

گلی  از بهشت  دلم  می چینم

همراه با  زیباترین  کلمه  ،لیلی وار و عاشقانه

 همراه  تکه پاره ای از قلبم و گلبرگی از خیال

در بسته ای از وجودم به آدرس قلب  خشمگین  تو

به مُهر عشق برایت توسط  قاصدکی  می فرستم

از تو می خواهم گلبرگ خیالم را

پیام عشق آسمانی ام بدست  فراموشی  نسپاری

مرا از خودت  نرانی من بدون  تو مرده ام

 بدون تو فقط  جسمم، جسمی پوچ  و تهی

روحم را از من نگیر مرا حیاتی دوباره ببخش

مرا به قلبت و فکرت دوباره مهمان کن

 ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

الهی عفو کن بر من تو تقصیر

الهی بذل کن بر من دلی سیر

زهای و هوی دنیا کن رهایم

زامیال  و ز نفسم کن جدایم

      ژیلا

    تو

دنیا بدون تو خواب است

 من بدون تو مرده ام گلها پژمرده اند

سوسن و سنبل غمگینند

بهار نارنجستان دلم می خشکد

چوپان در نی نمی دمد

برّه ها راهشان را گم خواهند کرد

کودک دل بهانه اش را از سر می گیرد

قمری عاشق دیگر نمی خواند

ژیلا برای  که  بسراید اگر تو نباشی

مهتاب نمی تابد آسمان می گرید

رود می خروشد باد طوفانش را دریا امواجش را و ملخ  مزارع  را

ویران می کند

لیلی، مجنونش  را فراموش می کند

شیرین ، فرهادش را مانند هر سنگی و کلوخی می بیند

ماشین زمان بی حرکت می ماند

سرما در تن زمین می خشکد

نرگس در نرگس زاران نمی روید

دیگر عروسکم سنگ صبورم نخواهد بود

 گل سرخ باغچه با من سخن نمی گوید

بلبلان روزه سکوت می گیرند

شب با لالایی من بخواب نمی رود

 روز پشت ابرهای خشمگین پنهان می شود

اگر تو نباشی

ژیلا

سفر

در کوچه پس کوچه های خیال  همراه قاصدکی

در نسیم صبح سفرم را با چمدانی از آرزوها  آغاز کردم

قاصدک مرا برد  از دشت ها و کوه ها  از دریا و جنگل ها  گذر کردیم

به آسمان رسیدیم  ستاره ای مرا دید

دستم را گل بوسه ای زد  در آغوش نور جا داد

بستری از عشق ، رواندازی از زنبق های وحشی

با عطر گل های سرخ برایم گسترد 

لالایی عاشقانه ای را در گوشم زمزمه کرد

مرا به رویاهای آسمانی فرشتگان برد

فرشته ای دستم را به دست معشوق سپرد

معشوق گلی از ستاره ای دیگر چید  و به موهایم  زد

به آینه خیالم نگاه کردم  ای خدایا منهم ستاره ام؟

به زمین نگریستم  اندیشیدم زمین برای زمینیان

من ساکن ستاره خیال!!

من  طلوعی  تازه ام  می دانم

 ستاره من غروب نمی کند

ژیلا

  پیوند

عزیزم بیا برویم به دور دستها من  باشم  وتو  

پیوندمان ، عشق ، حجله امان دشت

پر مرغان پرنیان بسترمان  ، آب چشمه شرابمان

سیبی  سرخ  طعاممان  

ستارگان آسمان چراغانی جشنمان  

بلبلان ، آواز خوان جشنمان ،غزال وآهو میهمانمان

گل سرخی هدیه امان

گردنبندی از خورشید و حلقه ای از نور ستارگان کابینمان  

خطبه امان ، غرش رود  ،شاهدمان  ، خدا 

پیوندمان ، سرخی  خونمان ، بودنمان ، بودن هم

  آرامگاهمان  قلبمان 

امضایمان دوستت دارم ، دوستت دارم

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

من آنقدر بی قرار و بی امانم

که عمر وهستیم رفت  و ندانم

بزد بر من زمانه تازیانه

گداختم ،سا ختم با آه و ناله 

ژیلا

         

بنفشه

امروز خدا گل بنفشه ای از باغچه  دلم چید

بنفشه را به جریان  آب سپردم  آب اورا برد  وبرد

 به دست عاشقی رسید

 عاشق بنفشه را به معشوق داد

معشوق اورا بوسید  و بویید  اورا به باد هدیه داد

  باد اورا به دور دستها برد  به دست روزگار  سپرد

 روزگار بی امان اورا به هجران کشید

بنفشه  در فراق زرد شد

 دلش غمگین و افسرده شد

پژمرده و رنجور  شد دلش شکست

 فریاد بر آورد  خدایا ،مرا چیدی  برای وصل، وصل عاشقان

 عاشقان مرا به باد می دهند

 از دستی به دستی  دیگر ! پس کو؟ کجاست؟

 دلخسته های عشق؟

باورم شد که عشق را فقط میتوانم در قصه های خیالی 

    در رقص  باد ، در سنگ نبشته بیستون 

و در اشعار شاعران  یافت

ژیلا

 

            سکوت

 سکوتی وجودم را فرا گرفته

احساسم مرا می ترساند

پونه های سبز باغچه دلم بی تو غمگین است

کبوتری پشت دریچه قلبم بی قراری می کند ترا از من میخواهد

 من در سکوتم ترا می جویم از این بی هیاهویی

 از این  بی فریادی  دچار ُرعب میشوم

با شمع نیم سوزی در خاطراتم

 و در یادداشت های ذهنم ترا می  جویم

 می بینمت چراغ محفل دیگری شدی

 می بینمت مجلس آرای طنّازانی

در گلخانه دلت گل آرای دیگری

یاس سفید قلبت را چیدی به رسم هدیه، پیشکش دادی

  با خود گقتی امروز روز توست

مرا آرام آرام پس زدی و زمزمه کردی  ،فردا روز دیگری است

در فردا هم برای او هم جایی

 در گوشه ای از قلبم خواهم گشود

   تا فرداهای دیگر شاید ، گل خودرویی چیدم

 تا  گفته باشم  به یادت بودم

 سکوتم را می شکنم  فریادکنان می خواهم بگویم

 من گل پونه احساسم ، باغچه  دلم ، شعرم   در گرو تو گذاشتم

 تو کلید دار قلبم بودی ولی مرا به بعد و  بعد ها واگذاشتی

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

            

           عاشقان 

می خواهم ترا در کتیبه قلبم حک کنم

ودر میدان عشق برایت تمثالی بنا کنم

تاریخ آنرا دوستت دارم بنویسم

تا آنگاه تمام عاشقان دنیا به دیدارت بشتابند

می خواهم ترا فریاد کنم

هر روز صبح برا یت گل سرخی

و ترانه ای همراه با احساسی  پاک

در سبدی پر از عشق برایت  بسرایم

 ودر پای تمثال تو بگذارم

 آنگاه هر عاشقی برای رسیدن به وصال

بی گمان گل  سرخی برایت نذر خواهد کرد

اینگونه تو همیشه گلبارانی  و همیشه  تازه ای

 هیچگاه فراموش نمی شوی

من هر روز روی تمثالت عشق را امضا میکنم  

و بیادگار می نویسم من لیلی ، من شیرین، من زلیخا، من عذرا

 من دوستت دارم هستم  

 ژیلا

        

       باور کن مرا

 لحظه ها بی تو سنگین است

خنده ها بی تو گریان است

دریا غمگین و سرگردان است امواج هدف را گم کرده اند

کوه ها چین خورده اند  و سر بزیر انداخته اند، آهوی دشت رمیده

آهوی دشت رمیده

 ماهی حوض خانه دلش گرفته

همسایه ما دیگر فریاد وا حیرتا سر نمیدهد

خون در رگ زمان منجمد شده

 من در گوشه ایوان خانه دلم گرفته  سر به زانو بر ده ام

 مادرم اگر کنارم بودی در این غربت سخت

 حتما می گریستی

 دیگر بخشش معنی ندارد

دروغ زیبا ترین راستگویی است دیگر کسی باور ندارد حقیقت

کذب ، حقیقت زیبایی است

  زیبایی ، زشتی آرایش شده ای است

رودها هم تصمیم خودشان را گرفته اند

 می خواهند بر خلاف مسیر شان جریان داشته باشند

ابرها از گریستن خسته شده اند

زیرا زمین ، خشکسالی را میخواهد 

 خورشید هم از تابش پشیمان شده

 مهتاب خودش را پنهان می کند هیچ باوری وجود ندارد 

آدم بزرگها   ، کودکانه رفتار می کنند

تا جهالت خودشان را پنهان کنند

و با اشک دیگران ، خودشان را غسل دهند

 آزار و رنجاندن ، دیگر زشت نیست

زشتی ، همان کلمه بزک شده  است

که  در باور ما خودش را جا داده

 خدایا تو مرا باور کن

 باورم دار که من باوری خسته ام

 خسته از باور نداشتن

  ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

                                          

  

چراسنگ می زنی تو بر دل مو                         

چرا  رحمی  نداری  با  دل   مو

             مگر    دنیا    چقدر      باقی    بمونه                            

              که هر دم بشکنی دل چون دل مو

عزیزُم   دردل   داروم   فراوُن                             

غم روی گُلت دل کِرده ویرون

                        نمیدونی  فراقت  کِرده    زارُم                         

                      د ل از کف د اده و آ شفته حاُلم

دلُم می گیره از مو هی بهونه                         

چرا بازی کنی با این زمونه                                                            

                 زمونه درد ورنجش بی اَمونه                 

                می  سوزنه  دل  ونا مهربونه

برو هی زُل نزن تو بر چِش  مو           

برو خونین  نکن روح و دل و مو

                           بذارُم   خود  بشُم  یکه و تنها                      

                          که فارغ گردُم از این جور دنیا

                            برو شرم و حیا کن  از خدایت                  

                           که  دیگه  طاقتُم  رفته  زکارت

ندارُم حوصله بی تاب هسّوُم                       

برو  تنهام  بذار   بیمار   هسّوُم

دلُم تنگ و  اسیر    و   ناامیدُم                        

میون  دشمنون آخر مو   گیرُم

                        نمیدونُم  چه  راهی   راه باشه                          

                         نمیشناسُم کسی دلدار باشه

اگر آهُم بگیره  دامن    تو

بسوزه خانه وکاشونه تو

                         اگر دستم بگیُرم سوی الله                    

                       کنُم شکوه زتو با سوز و با آه

خدایا آه مو راهش بگیره               

خدایا شام او پایان نگیره            

چرا آتش  زنی  بر  تارو  پودُم              

چرا گم می کنی نام ونشونُم

                        مگر   آواره  دنبالت    نبودُم           

                         مگر رنجت به جونُم نخریدُم

تو دنیا خواب و آرامش ندارُم              

فراغ بال ومو سامون   ندارُم

                        شو و روزها برام فرقی  نداره               

                       دیگه  هیچ  جا  دلُم  آروم نداره

ژیلا

 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

مناظره

آه از این قلبی که ماوای تو شد

آه از آن عشقی که رسوای تو شد

عاقبت چون خاک پاهای تو شد

عاقبت مرغ غزل خوان تو شد

طفلکی، خود بر سر زلف تو بست

مرغکی ،خود بر سربامت نشست

شیشه ای شد کاو به سنگت، درشکست

کاغذی شد کو به چنگت در نشست

عاقبت در اوج احساس غرور

عاقبت در قعر حس بی عبور

دید، میجوید تو را با چشم کور

دید می پوید تورا این راه دور

ای فدایت کل احساسات من

ای خیالت کلهُم ساعات  من

ای نشانیهایی از آیات من

ای نمودی از همه حالات من

ای تو تنها نور شبهای سیاه

ای تو نتها تابش روز های ماه

ای تو تنها روشنی بخش نگاه

ای تو تنها  گرمی این بی پناه  

چیست اینک رو،  ز من برتافتی

چیست آنک نرد عشق را باختی

دیدی ام، اما چرا نشناختی؟

فهمیدی ام اما چرا برتاختی؟  

ژیلا

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت

  

 

اگر

 اگر شاعر بودم فقط عشق را می سرودم

 و الفباء را  فقط ع ش ق می دانستم

 اگر نویسنده بودم فقط عشق را به رشته تحریر می کشیدم

  اگر نقّاش بودم

 تصویری از عشق را در تابلویی به وسعت قلب همه عشاق دنیا ترسیم می کردم 

 و به سقف آسمان  آویزان می کردم

 و زیارتگاهی برای تمام لیلی ها و مجنون ها بنام عشق بر پا می کردم

 تا عشاق دل خسته هر روز عشق را سجده کنند و شمع قلبشان را روشن نگه دارند 

 واگر همچو فرهاد بودم تمام کوهها را بنام شیرین نقش می زدم

 واگر  (ژیلا) باشم عشق را بنام معبودم سجده خواهم کرد

 وخواهم نوشت بسمه ربّ العشق !

ژیلا 

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت