سگش می رفت بالا و پایین برّه هارا خوب می چرید
مملی تو سایه می لمید
تنگ غروب کوه ها مملی می رفت به روستا
ننه ش که دیزی پخته منتظرش نشسته
سلام می کرد خنده می کرد دستی و صورتی می شست
کنار سفره می نشست ناز می کرد قهر می کرد باد می کرد
لباشو هی غنچه می کرد مادره می گفت چی شده
خاک به سرم جون به سرم
چایی برات دم بکنم قند و تو قندون بکنم
مملی جونم عزیزم دلبند و هم امیدم خسته شدی ؟
مونده و سرگشته شدی ؟من به فدات
من به فدای اون چشات غصّه نخور همدم می خوای
یار وندیم خوب می خوای دستی برات بالا کنم
عروس خونه بیارم شاد بشی ، آقا بشی
صاحب اولاد بشی مملی یهوی خندید
دلش یهوی لرزید گفت ننه جون عزیزم
نوکرتم چه جورم حرف دلم را زدی
غصه هامو تو بردی من از خدا همین می خوام
خانه کاشونه می خوام همسر واولاد می خوام
مادر من، والله خوشحالم کردی
غصّه هامو آب کردی قند تو دلم آب کردی
خدا را راضی کردی مملی را آقا کردی
ننه جونم ....
دست شما درد نکنه سر شما درد نکنه
خودم غلامت هستم ندیم و یارت هستم
عصای دستت هستم مملی خوبت هستم
ژیلا