|
من آنقدر بی قرار و بی امانم
که عمر وهستیم رفت و ندانم
بزد بر من زمانه تازیانه
گداختم ،سا ختم با آه و ناله
ژیلا
بنفشه
امروز خدا گل بنفشه ای از باغچه دلم چید
بنفشه را به جریان آب سپردم آب اورا برد وبرد
به دست عاشقی رسید
عاشق بنفشه را به معشوق داد
معشوق اورا بوسید و بویید اورا به باد هدیه داد
باد اورا به دور دستها برد به دست روزگار سپرد
روزگار بی امان اورا به هجران کشید
بنفشه در فراق زرد شد
دلش غمگین و افسرده شد
پژمرده و رنجور شد دلش شکست
فریاد بر آورد خدایا ،مرا چیدی برای وصل، وصل عاشقان
عاشقان مرا به باد می دهند
از دستی به دستی دیگر ! پس کو؟ کجاست؟
دلخسته های عشق؟
باورم شد که عشق را فقط میتوانم در قصه های خیالی
در رقص باد ، در سنگ نبشته بیستون
و در اشعار شاعران یافت
ژیلا

سکوت
سکوتی وجودم را فرا گرفته
احساسم مرا می ترساند
پونه های سبز باغچه دلم بی تو غمگین است
کبوتری پشت دریچه قلبم بی قراری می کند ترا از من میخواهد
من در سکوتم ترا می جویم از این بی هیاهویی
از این بی فریادی دچار ُرعب میشوم
با شمع نیم سوزی در خاطراتم
و در یادداشت های ذهنم ترا می جویم
می بینمت چراغ محفل دیگری شدی
می بینمت مجلس آرای طنّازانی
در گلخانه دلت گل آرای دیگری
یاس سفید قلبت را چیدی به رسم هدیه، پیشکش دادی
با خود گقتی امروز روز توست
مرا آرام آرام پس زدی و زمزمه کردی ،فردا روز دیگری است
در فردا هم برای او هم جایی
در گوشه ای از قلبم خواهم گشود
تا فرداهای دیگر شاید ، گل خودرویی چیدم
تا گفته باشم به یادت بودم
سکوتم را می شکنم فریادکنان می خواهم بگویم
من گل پونه احساسم ، باغچه دلم ، شعرم در گرو تو گذاشتم
تو کلید دار قلبم بودی ولی مرا به بعد و بعد ها واگذاشتی
ژیلا
|