|
عاشقان
می خواهم ترا در کتیبه قلبم حک کنم
ودر میدان عشق برایت تمثالی بنا کنم
تاریخ آنرا دوستت دارم بنویسم
تا آنگاه تمام عاشقان دنیا به دیدارت بشتابند
می خواهم ترا فریاد کنم
هر روز صبح برا یت گل سرخی
و ترانه ای همراه با احساسی پاک
در سبدی پر از عشق برایت بسرایم
ودر پای تمثال تو بگذارم
آنگاه هر عاشقی برای رسیدن به وصال
بی گمان گل سرخی برایت نذر خواهد کرد
اینگونه تو همیشه گلبارانی و همیشه تازه ای
هیچگاه فراموش نمی شوی
من هر روز روی تمثالت عشق را امضا میکنم
و بیادگار می نویسم من لیلی ، من شیرین، من زلیخا، من عذرا
من دوستت دارم هستم
ژیلا
باور کن مرا
لحظه ها بی تو سنگین است
خنده ها بی تو گریان است
دریا غمگین و سرگردان است امواج هدف را گم کرده اند
کوه ها چین خورده اند و سر بزیر انداخته اند، آهوی دشت رمیده
آهوی دشت رمیده
ماهی حوض خانه دلش گرفته
همسایه ما دیگر فریاد وا حیرتا سر نمیدهد
خون در رگ زمان منجمد شده
من در گوشه ایوان خانه دلم گرفته سر به زانو بر ده ام
مادرم اگر کنارم بودی در این غربت سخت
حتما می گریستی
دیگر بخشش معنی ندارد
دروغ زیبا ترین راستگویی است دیگر کسی باور ندارد حقیقت
کذب ، حقیقت زیبایی است
زیبایی ، زشتی آرایش شده ای است
رودها هم تصمیم خودشان را گرفته اند
می خواهند بر خلاف مسیر شان جریان داشته باشند
ابرها از گریستن خسته شده اند
زیرا زمین ، خشکسالی را میخواهد
خورشید هم از تابش پشیمان شده
مهتاب خودش را پنهان می کند هیچ باوری وجود ندارد
آدم بزرگها ، کودکانه رفتار می کنند
تا جهالت خودشان را پنهان کنند
و با اشک دیگران ، خودشان را غسل دهند
آزار و رنجاندن ، دیگر زشت نیست
زشتی ، همان کلمه بزک شده است
که در باور ما خودش را جا داده
خدایا تو مرا باور کن
باورم دار که من باوری خسته ام
خسته از باور نداشتن
ژیلا
|