|
www.jilarasekh.com
همه شب چشم شدم اشک شدم
ریزش یک کوه شدم
ناله ی جانسوز شدم جُغد شبانگاه شدم
خاک نشین رخ زیبای تو دلدار شدم
به گدایی به درِ خانه ی تو مُرده و تبدار شدم
در طلب عشق تو بیمار شدم
دربدر کوچه و بازار شدم تاک شدم برسر هر دار شدم
در هوس روی تو بد نام شدم صحبت هر برزَن و هر بام شدم
ذرّه شدم خاک شدم شُهره ی آفاق شدم
آب شدم مرده شدم واییییییییییییییی که بر باد شدم!
ژیلا
سهراب را بایداز لابلای اشعارش جستجو کرد او شاعراست گاه عارف است وگاه عاشق !گاهی با اشیاء سخن میگوید وزمانی ملتمسانه زلالی آب را آرزو میکند سهراب را نمی شود پیش بینی کرد باید اورا خواند در او سیر و سلوک کرد وگاه در پروازش به آبی آسمان وگاهی در زیر باران همسفرش شد کلام سهراب گاهی عمق دل را می سوزاند و نشئه حیات را در جان می نشاند وناگهان بوجد می آورد کودکی نوپارا ! و زمانی گل سرخی را به معشوق می دهد وسرخی لب اورا طلب می کند سهراب است !سهراب را نمی شود اندازه گیری کرد در قالب ها جا نمی گیرد زیرا معتقد به رکود در زمان و مکان نیست او پرواز را می طلبد ، آسمان هم که طول وعرض در آن جایی ندارد من (ژیلا راسخ)سهراب را سپهر می دانم والحق (یاء نسبت) را در ورای سپهر او را (سپهری) کرده است
سپهر پر ستاره شعر ایران زمینم ،وطنم ،ایرانم . بنا به در خواست آقای مصطفی راحت حق مدیر وبلاگ سهراب سپهری نوشتم سهراب گونه ایی را که امید است مورد قبول طبع سهرابیان باشد..
http://sohrabeghashang.blogfa.com/
طرح از آقای مصطفی راحت حق

بیاد سهراب سپهری
با چراغی در دست ،خانه دوست کجاست ؟
نرم و آهسته بیا (او) چه آرام
در آغوش خدایش خفته ، خلوتش را مشکن
خانه ی دوست نشانش دارم
قلّه ی قاف ، ته رود ، در آن جنگل دور
زندگی خواهیم کرد ، گر شقایق بگذارد
نردبانی دارم که از آن عشق فرود می آید
قصّه اش طولانی است
زیر باران ماندم انتظار بوسه ، بوسه از دوست ولی !
یک هجوم وحشی ! بوسه ام را بلعید
سایه بانم دزدید!
لب دریا رفتم به سراغ ماهی
به سراغ صدف تنهایی
ناگهان شیشه جانم بشکست
زندگی باید کرد............ تا لب پَرت کلام
با گدای گُذر بالایی ، نان و آبی به مساوی خوردیم
از باغچه ی ممنوعه
سیب سرخی به امانت بردیم
از تمنّای دل دختر آن باغ اساطیری خواب
صد شقایق گفتیم
من شبی را دیدم که در آن روز به رقص می آمد
و در آن شام سیاه، نشئه ی شبنم زیبا دیدم
من گناه را خوردم
مزه اش تلخ نبود
من شقایق دیدم ، عشق را قصّه ی دیروز نوشت
عشق را نان بنوشت
عشق را خربزه ایی می دانست
مادری را دیدم پسرش بُرد به بیگاری گُرگ
دخترش داد به آقای محل
بابتِ تسبیح اش! بابتِ بانک رفاه جیب اش
هیچ کس... اتّفاق گل نرگس به تن خار ندید
چشمه آبی دیدم
که در آن زمزم و کوثر به تماشا بودند
دختر شاه پری ،غسل می داد دو چشم طمعِ همسایه
من کلاغی دیدم که خوراکش خون بود
پنجه هایش قیچی!
من خودم را دیدم با دو دست لرزان
قلمی بی مصرف،نامه ایی نا مفهوم
پاره ای از آتش !
من شنیدم نامم .......................ژ ی ل ا
خانه ی دوست همان..جایگهِ سهراب است
که ز عِطر سخنش صد شقایق روئید
و ز خاک گُهرش خون عاشق جوشید
www.jilarasekh.com ژیلا ۲۰۰۹ /۹/۱۶
|