تبليغاتX
/کرشمه /۱
صفحه نخست | طراح قالب | خروجي وبلاگ
  

www.jilarasekh.com 

زندگی را در قمار چشمانت باختم

تک خال دلم را در خانه ات جا گذاشتم

مبادا روزی مرا کیش کنی

و در ماتم از دست دادنت گریان !

  ژیلا

 

هذیان (۲)

رفته  بودم پی نور تا دل دور کویر

من و یک دلکده ی سرد و خموش

کوله باری داشتم 

 نامه و یک کَمَکی توشه ی راه منِ بی نام و نشان

راه گم بود ولی صبحِ دلم پیدا بود

سر راهم دیدم  ،کَرکسیّ و دو سه تا بزغاله

دوست بودند ! عجیب!

گرگ در هیئت میشی دیدم !

نامه ام هیچ  نداشت !باز رفتم پی نور !

مرد چوپان نی غمگینی داشت

برّه ها گریه و شیون داشتند

مرد قصّاب  همان جا ها بود  دشنه اش خونی بود

 زن پیری چو کلاغی دیدم    که خبرهای سیاه را می داد

 باز رفتم پی نور !

سر یک چشمه ی آب ،چند روباه و شغالی دیدم

طرحی در دستِ تفکّر داشتند

چشمه ناگه خشکید !

تن رنجور زمین هم لرزید!

آسمان هم به خیالی که خزان ست گریست !

تشنگی بود ؟   هوس  یا که عطش ؟!

  یا زوزه ی شب هنگامی  ؟!

دلقکی خسته رسید

چهره اش  خالی کرد ، چند سکّه بهایش شده بود

پیکی  از دور تماشا آمد ،مردی از سوی زمان می آمد

   مرد تنها  ،عصایش کوبید ،از زمین آب تمنّا جوشید

     برف در قلّه ی کوه، خجل از روی زمین !

چشمه ها جوشیدند !

دشت خندید ، شقایق رقصید

بلبلان نغمه سرایی کردند

دختران روستا ، پسران تنها ، دست در دست چنان پروانه

رنگ و  وارنگ به زیبایی یک خواب خدا

با سبد های پراز عشق  و صفا

نامه ام را خواندند ، نور را فهمیدند !

عشق را بوئیدند !

www.jilarasekh.com ژیلا ۲۰۰۹  /۹/۲۷

نویسنده : ژیلا راسخ | ساعت روز
| لینک ثابت