|
www.jilarasekh.com
زندگی را در قمار چشمانت باختم
تک خال دلم را در خانه ات جا گذاشتم
مبادا روزی مرا کیش کنی
و در ماتم از دست دادنت گریان !
ژیلا
هذیان (۲)
رفته بودم پی نور تا دل دور کویر
من و یک دلکده ی سرد و خموش
کوله باری داشتم
نامه و یک کَمَکی توشه ی راه منِ بی نام و نشان
راه گم بود ولی صبحِ دلم پیدا بود
سر راهم دیدم ،کَرکسیّ و دو سه تا بزغاله
دوست بودند ! عجیب!
گرگ در هیئت میشی دیدم !
نامه ام هیچ نداشت !باز رفتم پی نور !
مرد چوپان نی غمگینی داشت
برّه ها گریه و شیون داشتند
مرد قصّاب همان جا ها بود دشنه اش خونی بود
زن پیری چو کلاغی دیدم که خبرهای سیاه را می داد
باز رفتم پی نور !
سر یک چشمه ی آب ،چند روباه و شغالی دیدم
طرحی در دستِ تفکّر داشتند
چشمه ناگه خشکید !
تن رنجور زمین هم لرزید!
آسمان هم به خیالی که خزان ست گریست !
تشنگی بود ؟ هوس یا که عطش ؟!
یا زوزه ی شب هنگامی ؟!
دلقکی خسته رسید
چهره اش خالی کرد ، چند سکّه بهایش شده بود
پیکی از دور تماشا آمد ،مردی از سوی زمان می آمد
مرد تنها ،عصایش کوبید ،از زمین آب تمنّا جوشید
برف در قلّه ی کوه، خجل از روی زمین !
چشمه ها جوشیدند !
دشت خندید ، شقایق رقصید
بلبلان نغمه سرایی کردند
دختران روستا ، پسران تنها ، دست در دست چنان پروانه
رنگ و وارنگ به زیبایی یک خواب خدا
با سبد های پراز عشق و صفا
نامه ام را خواندند ، نور را فهمیدند !
عشق را بوئیدند !
www.jilarasekh.com ژیلا ۲۰۰۹ /۹/۲۷
|